تبليغاتX
ای عشق هر چه هستی

مادرم تسنیم هستی با تو خوش است

تا بی نهایت هستی دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 11:9  توسط نادر | 

میخواهم در مورد ایت الکرسی مطالب مفیدی بگم

فواید خواندن ایت الکرسی

امام محمد باقر از امیر المومنین (ع) روایت فرموده: هنگامی كه آیت الكرسی نازل شد رسول خدا (ص) فرمود آیه الكرسی آیه ای است كه از گنج عرش نازل شده و زمانی كه این آیه نازل گشت هر بتی كه در جهان بود با صورت به زمین خورد.

در این زمان ابلیس ترسید و به قومش گفت :"امشب حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده است باشید تا من عالم را بگردم و خبر بیاورم.

ابلیس عالم را گشت تا به شهر مدینه رسید مردی را دید و از او سوال كرد: " دیشب چه حادثه ای اتفاق افتاد"

مرد گفت "رسول خدا فرمود:" آیه ای از گنج های عرش نازل شد كه بت های جهان به خاطر آن   آیه همگی با صورت به زمین خوردند. ابلیس بعد از شنیدن حادثه به نزد قومش رفت و حادثه را به آن ها خبر داد.

===================

آیت الكرسی سید آیات قرآن

پیامبر به حضرت علی (ع) فرمود: " یا علی ! من سید عربم-مكه سید شهر هاست- كوه سینا سید همه كوه هاست- جبرئیل سید همه فرشتگان است – فرزندانت سید جوانان اهل بهشتند- قرآن سید همه كتاب هاست – بقره سید همه سوره های قرآن است – ودر بقره یك آیه است كه آن آیه 50كلمه دارد و هر كلمه 50 بركت دارد و آن آیت الكرسی است.

================================

پا داش كسی كه آیت الكرسی را زیاد می خواند

عبدالله بن عوف گفته است:" شبی خواب دیدم كه قیامت شده است و من را آوردند و حساب من را به آسانی بررسی كردند. آنگاه مرا به بهشت بردند و كاخ های زیادی به من نشان دادند. به من گفتند: درهای این كاخ را بشمار ؛ من هم شمردم 50 درب داشت.

بعد گفتند: خانه هایش را بشمار. دیدم 175 خانه بود. به من گفتند این خانه ها مال توست. آن قدر خوشحال شدم كه از خواب پریدم و خدا را شكر گفتم.

صبح كه شد نزد ابن سیرین رفتم و خواب را برایش تعریف كردم.

 او گفت : معلوم است كه تو آیه الكرسی زیاد می خوانی. گفتم : بله ؛ همین طور است. ولی تو از كجا فهمیدی. گفت برای اینكه این آیه 50 كلمه و 175 حرف دارد. من از زیركی حافظه او تعجب كردم. آنگاه به من گفت : هر كه آیه الكرسی را بسیار بخواند سختی های مرگ بر او آسان می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:31  توسط نادر | 
سلام دوستان

بعد مدتها دوباره منم اومدم و میخوام با مطالب خوبی در خدمتتون باشم

امیدوارم بهره کافی برده باشین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 9:29  توسط نادر | 

به اندازه ی فاصله ی زانو تا زمین ! ...

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند : فاصله بین دچار یک مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل مشکل چقدراست؟
استاد اندکی تامل کرد و گفت : فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!
آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا نشینی و زانوی غم در آغوش گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود. "
دومی کمی فکر کرد و گفت:" اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بارمعنایی عمیق تری دارند و به این راحتی قابل بیان نیستند. آنچه تو می گویی هزاران سال است که بر زبان همه جاری است و همه آن را می دانند. استاد منظور دیگری داشت."

آندو تصمیم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معنای جمله اش را بپرسند. استاد با دیدن مجدد دو جوان لبخندی زد و گفت: وقتی یک انسان دچار مشکل می شود.
باید ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتی است که انسان در مقابل کائنات و خالق هستی زانو می زند و از او مدد می جوید.
بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند برپا خیزد و با اعتماد به همراهی کائنات دست به عمل زند. بدون این اعتماد و توکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد. باز هم می گویم ...
فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بین زانوی او و زمینی است که برآن ایستاده است"

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم تیر 1389ساعت 12:7  توسط نادر | 

 

گفتم کمی برایت دست خط بجا بگذارم

 

 

دیوانه ای بودم ...

دیوانه ی عطر نفس هایت ، حرف چشم هایت ، مست نوازش هایت....از افكار تو دگرگون بودم ، دلتنگ ؛نبودن هایت نیز بودم....ساده ی ساده بودم ، در تناقضی طولانی با تو بودم....در انتظار دیدنت با ثانیه ها درگیر بودم؛سال ها دنبال كسی شبیه تو بودم؛دلگرمی هایت را با جان خریدار بودم....خستگی هایت را با عشق پرستار بودم؛عاشق و دیوانه ی مهربانی هایت بودم؛زمزمه ی آرام "دوستت دارم" هایت را شنیده بودم...لحظه های بودنت كنارم را پرستیده بودم؛شادی بودن كنارت را زمامدار بودم...در آغوش تو ... می دانی كه بی بهانه بودم ...نمی دانم خیالت را درست نقاشی كرده بودم !یا دوباره خودم و قلم را فریب داده بودم...و نخواستنت را افسوس نفهمیده بودم ...حال كه فهمیدم ، دور شدم و كمی ازت رنجیدم...شب و روز گریستم ، و سكوتت را نبخشیدم..گفتم برایت كمی دست خط بجا بگذارم...حتی اگر من نباشم و دیگر دلنوشته ای ننگارم..اینها هستند اینجا ، اثر انگشتان به قول تو زیبایم..یادگاری چشمان غمگین و خسته ، و این دل تنهایم؛تا رها شدن از جسمم ، برایت قلم را می فشارم..تا خیال نكنی از عشق پاكت ناگه بــُریدم؛گرچه تشابهی بین انگیزه ی عشقمان ندیدم...تا فهمیدم ، رهایی ات را به جان خریدم؛دیوانگی هایم پیشكش ، ... داغ های قلبم می گدازد ... تا نفهمد یخی این تن سردم..فقط تو می دانی ، كه من چقدر دیوانه ام....اگر جز این بود ، خیلی زود خود را از یادت می رهانیده ام...یا اكنون دل غریبه ای را سخت به یغما برده بوده ام..اما ... من كه شبیه تو هیچ گاه نبوده ام...تا ورود هر عشقی به دلم را ارج دهم؛اما فكر نكن عشق پاكت را به فراموشی سپرده ام...

عزیز نامهربانم ... خیالت اینجاست ...

دلم را هنوز برای هیچ كس نلرزانیده ام ... !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:19  توسط نادر | 

سرگذشت چمن

 ز سرگذشت چمن دل به درد می آید
 ببند پنجره را باد سرد می آید
 دریغ باغ گل سرخ من كه در غم او
 همه زمین و زمان زار و زرد می آید
 نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
 و گر بر آینه باران گرد می آید
 به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی
كه راه با قدم رهنورد می آید
تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سروقت مرد می آید
دگر به سوز دل عاشقان كه خواهد خواند
 دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:17  توسط نادر | 
                                     

                                  ترا به خاطر خدا بگو چرا؟ 

چرا کسی به من نگفت که از تو دور می شوم

تو نیستی و من ز جور روزگار


خموش و بی کس و صبور می شوم

چرا کسی به من نگفت تمام هستی ام تباه می شود

در این سکوت سهمگین

بدون خنده های گرم و دلنشین تو

تمام عمر من گذر به اشک و آه می شود

چرا کسی به من نگفت برای خصم کودکانه ای

کتاب اعتقاد من به زیر بار زور می رود

و آرزوی این دل شکسته ام

- که سال های سال در پی رسیدنش چه صادقانه آبرو فروختم -

به قعر گور می رود

چرا کسی به من نگفت دامن روح پر طراوت مرا

مصیبتی به عمق درد نیستی

لکه دار می کند

و این میانه موجی از دروغ و ترس را

به ساحل همیشه غم گرفته ی نگاه من آشکار می کند

چرا کسی به من نگفت دلم برای دیدنت دوباره تنگ می شود

تمام شیشه ی خیال بافی ام

اسیر سنگ می شود

چرا کسی به من نگفت تو می روی و باز هم دلت وفا نمی کند

نبوده ای ببینی ام

مرا سوال های این چنین رها نمی کند

تو را به خاطر خدا ! بگو چرا ؟

چرا کسی به من نگفت . . . ؟


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 9:1  توسط نادر | 
تو می دانی و همه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبان من ،از آوردن برق امیدی در 

نگاه من ،از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است.

تو می دانی و همه می دانند که شکنجه دیدن بخاطر تو ،زندانی کشیدن بخاطر تو و رنج بردن به 

پای تو تنها لذت بزرگ زندگی من است ،از شادی توست که من در دل می خندم،از امید رهایی 

توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک 

سعادت را در ریه هایم احساس می کنم . نمی توانم خوب حرف بزنم . نیروی شگفتی را که در 

زیر کلمات ساده و جمله های ضعیف و افتاده پنهان کرده ام دریاب،دریاب.

من تو را دوست دارم ،همه زندگی ام و همه روزها و شبهای زندگی ام بر این دوستی شهادت 

می دهند ، شاهد بوده اند و شاهد هستند
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 11:37  توسط نادر | 
سرنوشت

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای آغاز کردیم در خیال

دل به یاد آورد ایام وصال

از جدایی یک دو ماهی میگذشت

یک دو ماه از عمر رفت و برنگشت

دل به یاد آورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظربازی آن اسرار را

آن دو چشم مست آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون من از تکرار او هم خسته بود

آمدو هم آشیان شد با من او

همنشین و همزبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بودو توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق میشد بیشتر

آمدو در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پا بر جاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت:در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

 

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور,خمارم بدان

با تو شادی میشود غم های من

با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختیه ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بودو بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

 در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده ام آن عهدوپیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفتو با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم او که همخون من است

خصم جانو تشنهء خون من است

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

مست و مخمورو خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

آخر این یک بار از من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه سود

عشق دیرین گسسته تارو پود

گر چه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او

                                یاد تو

                  ما را بس است...

                       tanhaei1.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 9:3  توسط نادر | 

آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دورنيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از اشكهاي گرم عاشقونه.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 9:24  توسط نادر |